دلنوشته های من 2
دلنوشته های یه عاشق
به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم ازمطالب لذت ببرید برای شادی روح شهدا صلوات..

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان دلنوشته های من و آدرس ebrahim4369.loxblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






جیمی نت جیمی نت

آمار مطالب

کل مطالب : 44
کل نظرات : 92

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 26
باردید دیروز : 11
بازدید هفته : 82
بازدید ماه : 111
بازدید سال : 754
بازدید کلی : 754
دلنوشته های من 2

دو نفر پیرمرد یه پیرزن

کنار هم نشسته بودن داشتن فیلم میدیدن

هنگ گرده بودم

پیشانیم پر از عرق شد

با صدایی پر از ترس سلام دادم

خیلی آروم جواب دادن

با جمله پیرزن که گفت اقامون مریضه نمیتونه از جاش پاشه  ترسم ریخت

 راس میگفت نمی تونستن از جاشون پا شن

بخدا سر جام خشک شدم

بد جوری بغض کرده بودم .

با صدای لرزان اما ایندفه نه از ترس که از شرم و بغض گفتم ببخشید

اولش نمیومدم چون نمی شناختمتون

با پیرزنه رفتیم پشت بام تا فرش رو برداریم. واقعا هم سنگین بود

یه طرفشو پیرزن گرفته بود , ولی نمی تونست برش داره

خودم به تنهایی فرش و برش داشتم آوردم پهن کردم اتاق

موقعی که اتاق بودم اون سه نفر رو زیر چشمی برانداز میکردم

سرم داشت می ترکید

یکیشون اصلا نمیتونس راه بره

دوتا دیگه هم فقط میتونستن به زور راه برن

خواست چایی بیاره

مزاحمشون نشدم بازم ازشون معذرت خواهی کردم

موقع رفتن بهشون گفتم هر موقع کاری داشتین فقط به خودم بگین

خیلی ازم تشکر کردن.

کل مسافت باقی مونده تا خونمونو دویدم

آخه نمیتونستم جلوی گریه کردنمو بگیرم

رسیدم خونه فورا رفتم اتاقم. یکمی که اروم شدم اومدم حال

حرف نمیزدم چون صدام می لرزید . واقعا ضایع بود که گریه کرده بودم

تا شب فکرم درگیر بود . موقع خواب پتو رو کشیده بودم سرم داشتم گریه می کردم و به اون لحظه

فکر میکردم

یه دفه یه چیز مثل برق تو ذهنم جرقه زد

یادتونه گفتم موقع وارد شدن پیرزنه بهم گف حالت عوض میشه !

منم که منتظر بودم تا معنی این جملشو بدونم

موقع خواب تازه این جملشو فهمیدم .

دوباره گریه ام گرفت

واقعا از خودم بدم میومد

که چقدر ناسپاس هستیم

چقدر بی توجه هستیم

چقدر سهل انگار هستیم

 

 روزی گفتم شبی کنم دلشادت

                         وز بند غمان خود کنم آزادت

دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت

                      وز گفته خود هیچ نیامد یادت؟

 

دلنوشته های من.دلنوشته های ابراهیم حسینی.عشق و عاشقی.عاشق.غم.گریه.ابراهیم حسینی.دلنوشته.عاشقانه ترین داستان.غمگین ترین دلنوشته.بهترین دلنوشته من.دلنوشته های من



تعداد بازدید از این مطلب: 719
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:









عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود